|
گندم برای راندن آدم بهانه بود ورنه بهشت این همه هم ماجرا نداشت
|
به باد می دهدم عاقبت غریبانه
غباربی کسی وغربت وغم خانه
به اشک و ناله به طوفان سپاردم آخر
زچشم و دل چه بماند؟ دوطرح ویرانه
سرغریبی خود تا به شوق بگذارم
کجای شهر بگردم, کجاست, کو شانه؟
به زیرعشق تنِ خاکیَ م چه کم دارد!
مگربه وقت سرشتن نکرد پیمانه؟
زبس که شمع دلم شعله شعله می سوزد
یکی ست حال من وعشق و جان پروانه
خلوص لیلی وقیس این محک به سنجش بس
ببین که آخر قصه که گشت دیوانه؟
تمام روز و شبم را که درغریبی رفت
به جای تذکره باید نوشت افسانه.
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.