تبليغاتX
باران
گندم برای راندن آدم بهانه بود ورنه بهشت این همه هم ماجرا نداشت
 

به باد می دهدم عاقبت غریبانه

غباربی کسی وغربت وغم خانه

به اشک و ناله به طوفان سپاردم آخر

زچشم و دل چه بماند؟ دوطرح ویرانه

سرغریبی خود تا به شوق بگذارم

کجای شهر بگردم, کجاست, کو شانه؟

به زیرعشق تنِ خاکیَ م چه کم دارد!

مگربه وقت سرشتن نکرد پیمانه؟

زبس که شمع دلم شعله شعله می سوزد

یکی ست حال من وعشق و جان پروانه

خلوص لیلی وقیس این محک به سنجش بس

ببین که آخر قصه که گشت دیوانه؟

تمام روز و شبم را که درغریبی رفت

به جای تذکره باید نوشت افسانه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس