|
گندم برای راندن آدم بهانه بود ورنه بهشت این همه هم ماجرا نداشت
|
گفتی که خط خطی شدم, خب منو از نو بنویس
اگه ازم خسته شدی, بیا منو تو بنویس
تو بنویس شاید بشه با هم بمونیم همیشه
اما محاله می دونم, تو با تو که ما نمی شه
گفتی من کسی می خوام مثل خودم
ولی من مثل تو هیچوقت نشدم
من مال خورشیدم و تو مال ماه
رسیدیم به هم دیگه روی زمین
اهل سرزمیــن نازی تو و من
پرم از نیـــاز داشتنت, همیـن
تو بیــــا تویی بمـــون که با منه
من همین منی که بی تو می شکنه
با یکی مثل خودت, فقط تویی
با یکی مثل خــودم, فقط منـم
نمی دونم چی می شه دنیای تو!
اما من هی خودمو رج می زنم
تا دوباره برسم به اسم تو
با همه دلــم بشم طلسم تو
میون بودن ما فرقه همیشه
دل من تو اون چشا غرقه همیشه
گفتــم تو نیــز, با دل مـن ما نمی شوی
گفتی که خوب می شوم, اما نمی شوی
اول که دیدمت, ز زبان واژه می گریخت
گفتــم به صد کتاب, تو معنا نمی شوی
جــز در نگــاه شعــر زلالم, تو اینقـدر
در چشم هیــچ آینــه زیبــا نمی شوی
اما دریغ و درد, ندانی که عشق چیست
تا در مسیــر حــادثـه, تنها نمی شوی
خود را شکسته ای نه مرا ای خدای ناز
من گفته بودمت که تو شیدا نمی شوی
مجنون پرست باش, که قابل شوی به عشق
تنها به موی و روی که لیلا نمی شوی
گر همچو غنچه دل ندهی بر نسیم صبح
هـرگـز میــان بـاغ, شکــوفا نمی شوی
همــراه رود دل نسپاری اگــر به دشت
ای قطره خشک گردی و دریا نمی شوی
قحط محبت است در این شهر بی کسی
ای دل به شـــور هیچ نوا, وا نمی شوی
از یاد دیده ام تو چنان رفته ای که شب
حتی به خواب, یک دم رویا نمی شوی
کجاست نیو تهمتن, دوباره باید تاخت
به ترکتاز شقاوت, سواره باید تاخت
شَغــاد, در بن چاهَ ست و تیــغ می سازد
چو فرصتَ ست, پی راه چاره باید تاخت
چه جــای صبر بود, رخش هم اگــر افتد
نفس نفس, نفسش از شمــاره باید تاخت
بخوان بلنـــد ز تاریــخ, شرح اسکنــدر
بر این نهاد, به تیـــغ گزاره باید تاخت
نه روشنی ست, چنین کورسوی وهم آلود
به روشنــای شب بی ستـــاره باید تاخت
حدیث سـم ستــوران از آتش و سنگَ ست
به قلب سنگ, ســـوار شراره باید تاخت
به احتـرام سیاوش, در این هجوم عظیم
به دشت لاله ولی, از کناره باید تاخت
نه وقت ذکر علاقهَ ست, در بیان مَجاز
که بی قرینه و بی استعــاره باید تاخت
اگر که قاف در آن سوی هفت خوان پیداست
چه حاجتَ ست دگــر استخاره, باید تاخت
اسممــو یادگـــاری میون شعرات بنویس
بنویس به یاد اون که رفته با چشمای خیس
بنویس پنجره ی اتاق من آبی نداشت
آسمـــون چشم من یه فصــل آفتابی نداشت
غربت یه کولــیَ م, پرم از تنهایی یا
مثه پاییز همیشه, همنفس جدایی یا
تو فراموشی عشق, تو به یادم بنویس
گل بــاغ آرزو, ای گل مریــم بنویس
بگو از شبی که چشمات گره خورد توی نگام
اسم تو مثل بهــــار, پرشده بود تو نفســـام
بگو از خونه ی دربسته ی من که زندونه
از دل خسته که بی تو شبـــای بیـــابـــونه
از دل ساده ی من, از غم و دردم بنویس
بنویس بهـار من, ای گل مریم بنویس
وقتی به نخوت, خاکستــر سرد
رو شونه ی باد, تن و رها کرد
خورشید از اون روز, فکر سفر داشت
کابوس جنگل, طعم تبر داشت
وقتی تو دستـام, هــرم کــویــره
تو فصل چشمام, بهار می میره
وقتی که چشمات, آغوش دریاس
به تو رسیــدن, بــرام یه رویاس
ای ناخـــدای شبای طوفان
ای آرزوی در سینه پنهان
قایقـــی خستـه اسیـــر بادم
چون بادبانی برس به دادم
تا قله ی عشق بال و پرم باش
تا خط پـایـان در بــاورم باش
گل گریه
جنسم ازجنس تو نیست,صـورتم بی صورتک
دل مــن آبــی وگـــــرم, نه شبیـــه عـــروسک
تا به کـی مخفـی می شی, میــون رنگـای نقاب
مگه با چند تا می شه سفر کنی به شهر خواب!
روی هر کس وا می شه, دری که خونه ی تویه
به خیــالت تو دلــش, فقط بهـــونه ی تویه
کی می گه که با دروغ می شه به آخر برسیم
صــورتک داشتـه باشیم, ولی به باور برسیم؟
می دونی, خون تو رگام نیس, اما می سوزه تنم
گاهــی آتیــش می گیــره, تمـــوم پــود پیرهنم
بس که گل کـــرده گل گریه تو دشت دفتـــرم
دریــا رو می نویسم, تو این روزای رفتنــــم
خودتو خلاص کن از صورتکی که زندونه
بســوزونش توآتیشی کـه منــو می سوزونه
دیگه بازیچـــه ی آدمــــای بیهـــوده نشو
کفتــر آسمــون شهـــری که پر دوده نشو
کی می گه که با دروغ می شه به آخر برسیم
صــورتک داشتـه باشیم, ولی به باور برسیم؟
۱۸/۱۲/۸۵
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.