|
گندم برای راندن آدم بهانه بود ورنه بهشت این همه هم ماجرا نداشت
|
اي غـريبه ي مقدس، آشناي ناشناسي
به تن روح بزرگم، تو كرامت لباسي
براي ازتــو ســـرودن، واژه هارو كــم مي يارم
مي رسم وقتي به اسمت، جاي اون نقطه مي ذارم
توصــداي آشنايي، توسكـــوت دل من
توبهانه ي قشنگي، واسه ديوونه شدن
تو كـويــر دستــاي تشنه ي من، تو سخاوت گل و گنـــدم و آب
توشباي غربت و دشنه و تن، چشماي خستگي رو مرهم خواب
دل ابــري من امشب، هــوس چشماتو داره
توهواي مِه گرفته، چي مي شه بياد ستاره؟
يه بغـــل ترانـه دارم، پـره ازخيـــال تو
بيشترازيه جون ندارم، اگه خواستي مال تو
دختـرم اي دختر طناز من
سبزترين واژه ي آواز من
من به نگاهت غم پنهانيم
گريه نكن ورنه بسوزانيم
دست دعـايم پر پـرواز توست
پاك ترين لحظه ي آغاز توست
دختـرم اي ياس تـرازياسمـن
جاي تو خالي ست درآغوش من
هستي توبود و نبود من است
ياد تو گرماي وجود من است
برلب دريا چونشيني غروب
ديده بيفروز به سوي جنوب
نام مرا زمزمه با باد كن
ازغـم تنهايي من ياد كن
داغ تـرين داغ شقـايق منـم
زخم هزار است به روح و تنم
روي جهان چشم مداراش نيست
يوسف دل، مهـرزليخاش نيست
هان كه نگويي دلش ازسنگ بود
عفوكن امشب كه دلـم تنگ بود
وسعت رنگ چشــــاتو، آسمـــون آيينـــه داره
غم چشماتو مي بينه، روزوشب بارون مي باره
توبياي اگه يه روزي، رولبام ترانه مي شي
براي عمـر دوباره، بهتـرين بهـانه مي شي
خودمو به پات مي ريزم، من مي شم خاك زمينت
مثه بــرگـــاي تو پاييـــز، زير پــاي نازنينت
تو گل لطيف صبحـي، منــم اون شبنـم تنها
كه براي با تو موندن، مي زنم دلو به دريا
گرماي دستاي نازت، هوس اين تن سرده
اميــد و بكار تو قلبـم، كه دلم لبريزه درده
تو برام خواستني هستي، مثه رويا واسه عاشق
مثه ساحــل واسـه دريــا، مثه دريــا واسه قايق
بي تو اما نمي دونم، كه كجاي اين زمونهَ م!
منِ بي تو نمي مونم، منِ بي تو يه ديوونهَ م
لبهاي سرخ تبدار، يعني كه ازتو گفتن
درآرزوي ديدار، با ياد تو شكفتن
وقتي گذشتي ازمن، در پاي غم نشستم
با آب قصه گفتم، درآينــه شكستم
پرواز در خيـــــالـم، بال پرنــده مي سوخت
از دردِ بي تو گفتن، لبهاي خنده مي سوخت
وقتي براي چشمت، تا صبح مي سرودم
يك آسمــان ستــاره، گل كـرد در وجودم
سوي تو خطي از اشك، اي ماه مي نويسم
در حســـــرت نگـــاهـت، بـا آه مي نويسم
اي تك ســوار رويــا، در دشت بي قراري
يكشب بيا به خوابم، چون نغمه ي بهاري
با ياد تــو بخـــوانــم، آواز عاشقانه
اي خوبترزهستي، برگرد سوي خانه
تو با صفيـر گلـوله، زبرق خنجرهــا
تو با تلاقي شمشير و خون و پيكرهــا
توآن ستاره كه بر خاك تن شود روشن
تو داغ غربت و دردي ميــان پيراهن
ز راه مي رسـي و بي اجـــازه مي آيي
به گوشه گوشه ي تن تازه تازه مي آيي
ز سرزميـن جدايي، تو از ديار غروب
تو جنس آتش وحسرت، تو يادگار غروب
نشان كهنـه ي عشقي، مسير آزادي
دهان سرخ سكوتي، تو بوي فريادي
توآبــروي دل مــرد مي شوي هربار
اگرچه قصه ي يك درد مي شوي هربار
بيـا كه بي لبت آواز خواندنـم هيچ است
كه بي حضور تو اي زخم، ماندنم هيچ است
تـو اين روزهـايِ دلتنگــي، تـو اين شبهــايِ مــردابـي
تـو بــايــد گل كني درمــن، تـو اي نيلــــوفــــرِ آبــي
تـو مي شناسي غــروبِ تلـــخِ مـــردابــو
تـو مي دونـــي نشــــونِ آب وآفتــــــابــو
تـواين تنهــايـي وغــربت،طلـــوعِ شــور و احســـاسـي
علاجــــم كـن به لبخنــدي، غـمِ مــرداب و مي شناســي
من و بـا مــوجِ دريــا آشنــا كــن
من و ازاين قفس،ازمن رهـا كـن
تـواين فصلايِ بـي تـابـي
تـواي، آبـي تــريــن آبـي
بمــون بـا مـن، بهشتِ بـا تـو بـــودن
بمــون نيلـــوفــــرم، نيلـــوفــــرِ مـن
نت هــايش گم شده اند
آوازخــــوانِ دوره گــرد،
خط هـــايِ موازي مي كشند
انگشتــانِ نا ســازش.
هــــوا ســــرد است.
كاش قطــــار بيـــايـد!!
<<<<<<<<<<<
قفس را بال مي زند،
پرنده اي كه مهاجر نيست.
بيچاره،
شكارچي!!
مي خوام از نگـاه اون پنجـره رد شـــم، نمي شه
مث طـــوفان يـا مث بـارون و شبنـــــم، نمي شه
بـا دو تـا چشــم سيــاه انگـاري جــادو مي كنـــه
آخـه خورشيـد وشب و دريــا كه بـاهم، نمي شه
وقتي كه پلك مي زنه، آسمـــونم گرگ و ميشــه
اگـه بارون ببــاره، رنگيــن كمــــون پيــدا مي شه
اگه اون چشـم سيـــاه خــواب بمــونه، يـا نباشه
خورشيــد از كجـا بيـاد، فردا چه جوري فردا شه؟
نكنــه يــه روز يكي جلــوش يـه ديـــوار بكشــه؟
رو گلــوي شعــر مـن، يـه حلقـــــه دار بكشـــه؟
اگه جـادو مي كنـه، يا شب وخورشـيد بـاهاشـه
دل مـن نمي تـــونـه از پـاي پنجــــره پـــا شـــه
سـرنوشتــم مي گـه بـا پنجــره بــايـد هميشـه
بمـونم آخـه چشـام، از اون نگـاه رد نمي شـــه
مي گن اون ته هاي قصه يه سواره
كه تو خورجينـش پراز فصل بهاره
گنـدم و زيتـون و انجيره تو دستاش
روي شونه هاش شقايق و مي ياره
اوني كه دشمن دنياي بده
اوني كه تا تهِ عشق و بلده
مي ياد ازميــونِ افســانه و باور
وقتي دلتنگه زمين، اون دمِ آخر
مرهـم خستگي هاي بي پناهه
تو هجومِ تيرگي ها، مثه ماهه
آزه اون ته هاي قصه يه سواره
كـه مثــه دلاي ما، تو انتظـــاره
اون سواري كه شبيهِ كسي نيست
وقتي اومـد ديگه دلـواپسي نيست
لشكــر مهــربوني باهاش مي ياد
گاهي از توي دلا صداش مي ياد
تو دلِ تنــگِ غـــروب بي كسـي
اسمشو تا بخــوني يواش مي ياد
اوني كه دشمـن دنيـاي بده
اوني كه تا تهِ عشق و بلده
آن دم كه خون گرفت گلوي ركاب را
وقت غـــروب آمـــده بـــود آفتاب را
درحسرت هواي عطشناك خيمه سوخت
دستــي كه مي شنيـــد تمنــاي آب را
گفتي كه راه عشق كجا مي رسد به يار؟
برنيزه ها سري ست كه داند جواب را
تيــرازجناح حرملــه يكراست پرگرفت
تـا مهـــــرخاتمــي بـزنـــد انتخاب را
آن دشنه اي كه تشنه ي سيراب گشتن است
ازبــوي آب فـــرق نــدانــد گلاب را
آويخت برنگـــــاه ستمـــديــدگـــان دشت
آن روز گر گرفته شب اظطراب را
جزلاله ها كه خفته ي صحراي غربتند
معنــي نكـرده است كسي انقلاب را
آنگــه كــه خلــق را به بــر داور آورند
آنجـــا كــه نفــس را زپـي كيفـــر آورند
افتد خروش و ولوله در اهل عرش وفرش
چون قاتل حسين(ع به محشر در آورند
فــرشــي بگستــرنـد ز ديبـــا و پـرنيـــان
كرسي نهنـد و فاطمــه ي اطهــر آورند
باهـــودجـي ز نور زدرگــاه ذوالجـلال
درموكبــش هــزار ملك لشكــر آورند
آل علي چوگـــرد شود برمــدار نــور
وانگه به روي ني سر بي پيكر آورند
دست زتــن بريــده ي ســـرداركــربلا
نوزاد نـوشكفتــه گلـــي پـرپـر آورند
درســـايه ســار بيرق ســالار عاشقان
هفتــاد كشتــه ازپــي يكديگــر آورند
از ديده جاي اشك شود سيل خون روان
آه وفغــان زسينه ي محشر بر آورند
ازبس كه خاك اهل دوعالم به سركنند
صحراي ديگري به صف محشر آورند
يارب به روز حشر نلرزيم بر صراط
ما را اگر به سايه ي پيغمبر آورند
دارم اميـــد آنكه به عفـــــوم رقــم زنند
دوباره از تب دوريت، پيرهن خيس است
وباز پنجــره از چشم هاي من خيس است
كجاست خنده ي چشمي كه گرم مي تابد؟
به گِل نشسته ام ازبس كه خاك تن خيس است
چنان شكست غرور قناري اين باغ
كه از نگاه گل وغنچه تا چمن خيس است
كدام ناله پروبال شاپرك را سوخت؟
كه تا سحرهمه شب شمع انجمن خيس است
كدام وسوسه درچشم جام رقصيده؟
كه زهد عابد وشيخ ومغ و شمن خيس است
به اعتبار فقط عشق بي تو دلتنگم
وگرنه خاطره ي داغ كوهكن خيس است.
جــدال پنجـــره و بــاد، آن طــرف پــاييــــــز
اجــاق گــرم و قـديمي، دو صنـــدلي يك ميـــز
دو طـــرح كاســـه، يكي جنس آتش و گل بــود
يكـي شكستــــه ي ازآب و آسمـــان لبـريــــــــز
ونيمـــــه هـــاي مــن و تــو شبيــه سيبــي شـد
كه نـاگهـــان به ميانش نشست، چــاقو، تيـــــــز
حمــل به حــوت رسيـد، آب غــرق آتــش شــد
و گـــرگــرفت، تــن ميـــزوصنـــدلي هـا نيــــز
شكست پنجـــره همچــون، غــــرور من نـاگـاه
به چنگ باد كه رقصيـــد، پـــرده ي آويـــــز…
رسيــــد شعلـــه ســـركش، به پـاي خاكستــــــر
و گــرگ وميش هــوا، سرد بود و وهـم آميــــز
جــــــدالهـــا كه بـه پـايـان رسيــــــد آذر بــــود
و رنگ ايـن طــــرف پنجـــــره، همــــان پاييز
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.