|
گندم برای راندن آدم بهانه بود ورنه بهشت این همه هم ماجرا نداشت
|
گنـــدمهـای نيمـه رسيـــــده
(رمان)
شامل ۱۰ فصل،و۲۷۹صفحه است كه در تيرماه ۱۳۸۳ توسط نشر گلشن راز
درموسسه فرهنگي پژوهشي چاپ ونشرنظربه چاپ رسيده است.
برای تهیه کتاب لطفا با نشر نظرِ تماس بگیرید.
تلفن: تهران ۸۸۸۲۸۹۰۳ / ۸۸۸۴۳۲۹۴
بهروزمجرم نبود، اما مدارك و دلايلي كه وجود داشت ونيزشهادت شهود، او را
مردي جنايتكار وسنگدل معرفي مي كرد، وتنهاعاملي كه باعث مي شد گاهي،
حس ترحم بعضي ها نسبت به او برانگيخته شود، مظلوميت وصداقتي بود
كه درچهره وكلامش ديده مي شد. اگرچه به نظربسياري اين مظلوميت، پوششي
براي سنگدلي وبي رحمي او بود، ولي..............
فصل اول:آغاز رمان
با چاقو، يه (مرگ برشاه) باحال رو ديوارسفارت كندم . چشت روزبد نبينه،
دوتاآژان كه اون ور خيابون واساده بودن ما رو ديدن، يوسف ناكس وقتي
ديد آژانا دارن مي يان طرف ما، سه شماره ما رو دو دره كرد ويه دفه در
رفت. منم يه مشت پرملات حواله يكيشون كردم، كلاش پرت شد تو جوب آب
خودشم ناكارشد، بيچاره گيرپاژ كرد. بعدشم بااون يكي درگيرشدم.يوسفم كه
ديد نه بابا ما كم نياورديم برگشت. دوتايي آژانا رو تامي خوردن زديم،
آش ولاش شده بودن، يكيشون بي سيم زد، نفهميدم يه دفه ازكجا يه ماشين
ريو پرازسربازاي گارد جاريدان ريختن سر ما، حالا نزن، كي بزن، خونين و
مالين ولوشده بوديم،چنان كتكي خورديم كه جفتي مون دراز به دراز
بيهوش شديم.
فصل دوم: ص 50
.......................يه شب رفته بودم خونه يكي از بچه ها، چند تااستكان
عرق خوردم.
آخرشب كه اومدم بيرون يه ماشين گشت واساد. يه مامور بااسلحه پياده شد
گفت: بيااينجا،(ها) كن بينم.
منم (ها) كردم.
پرسيد: كثافت مشروب خوردي؟
گفتم: آره خوردم.
با قنداق تفنگش همچي كوبيد به سينه م كه هرچي خورده بودم پريد.بعدم يه
فش ركيك نثارم كرد. منم قاطي كردم، باتيزي كفشم محكم زدم توساق پاش،
يه هو بيچاره تلنگش در رفت و ولوشد رو زمين،اسلحه از دسش افتاد ويه گوله
در رفت خورد وسط خيابون،سه تاي ديگه شون فوري پريدن
پايين........................................
فصل دوم:ص 57
بااين سوال ناگهان، رنگ از روي ناهيد جنتي پريد، نگاهي به قاضي كرد.
مادرمهتاب دستش را گاز گرفت، ساعد سعي داشت نگرانيش را پنهان كند.
دادگاه يكباره ساكت شد،همه مبهوت بودند و منتظرجواب.
ناهيد جنتي پس ازچند لحظه تامل گفت: بله....درست است....ولي....ولي
به نظرم نسبت..............
فصل چهارم: ص127
پنج دقیقه به سه بود که نیلوفز ازتاکسی پیاده شد. پول را داد و در پیاده رو
هنوز به منزل بهروز نرسیده بود که خانمی گفت:سلام ببخشید ممکنه چند
لحظه وقت شما رو بگیرم؟
نیلوفر زنی را دید تقریبا چهل ساله. زنی که زیبا بود و لبخند ملایمی به لب
داشت.
گفت:خواهش می کنم بفرمایین.
- فقط خواهش می کنم که حرفای من. بین خودمون بمونه. دلم نمی خواد
هیچکس بدونه. حتی.............
فصل دهم: ص ۲۴۵
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.