|
گندم برای راندن آدم بهانه بود ورنه بهشت این همه هم ماجرا نداشت
|
جــدال پنجـــره و بــاد، آن طــرف پــاييــــــز
اجــاق گــرم و قـديمي، دو صنـــدلي يك ميـــز
دو طـــرح كاســـه، يكي جنس آتش و گل بــود
يكـي شكستــــه ازآب و آسمـــــان لبـريـــــــــز
ونيمـــــه هـــاي مــن و تــو شبيــه سيبــي شـد
كه نـاگهـــان به ميانش نشست، چــاقو، تيـــــــز
حمــل به حــوت زسيـد، آب غــرق آتــش شــد
و گـــرگــرفت، تــن ميـــزوصنـــدلي هـا نيــــز
شكست پنجـــره همچــون، غــــرور من نـاگـاه
به چنگ بــاد كه رقصيـــد، پـــرده آويــــــز…
رسيــــد شعلـــه ســـركش، به پـاي خاكستــــــر
و گــرگ وميش هــوا، سرد بود و وهـم آميــــز
جــــــدالهـــا كه بـه پـايـان رسيــــــد آذر بــــود
و رنگ ايـن طـرف پنجــره، همـــان پَاییـــــــز
پــرنده مــرده، پــرده هــا كشيــده، تـار بي صــــدا
شكستـــه زخمـــــه وقلــــم، َوســــوختــه كتـابهـــــا
نگـــاه قـــاب كج شـده، اسيـــــر وهــــــــم مي شوم
وقطـره قطــره قطــره دور مي شود گذشته، طــا--
--قتــم نمــانده تـا بگــويم از شبــي كه رفتـــــه اي
شبــي كــه چشمهـــاي مـن، تمــام خــاك كــوچـه را
ميـــان دستهـــــــا گــــــرفت، يـادگـــــــــار رفتنت
وخـــاطـــرات كهنـــه را مـــــرور مي كنم دوبـا—
-- ره شــايـد از دوبـاره هــا، توبشكفي در اين قفس
در اين اتـاق پــر ز رنگِ خـون و پــر، كه انتظـا—
ِرديـــدنــم، هـــــلاك مي كنـــــد اگـــر، ازآسمــــــان
نيــــاورد خبـــــــر، بـــــراي بــاورم كســــي و يــا
ستـاره اي كه هــر سحــر، زخـواب من سفــر كنــد
ازآن مســافــري كه رفتــه بي خبــــــر بـه نـاكجــــا
دراين هجــــوم وهــــم هــا، تو مـانده اي بــراي مـن
شبــي به خــاطـــرخــــــدا، كمـي ازآن كجـــا بيـــــــا
ديگه هيچ وقت نمي خوام سر روي شونه ت بذارم
من ديگه حوصله از تو شنيدن ندارم
آره حس عاشقي مرده تو من تموم شده
نمي گم عشق بده حوصله شو من ندارم
وقتي كه قرارباشه با هـركي عاشقي كني
هـي فقط زخمي بشي يه ذره مرهم نرسه
بشيني تنهاييت و از ته دل سوت بزني
وقتــي كه تـــرانه شــد به درد آدم نرسه
ديگه فرقي مي كنه كوير باشي يا رودخونه؟
حس عاشقيت بــره يــا بميــــره يـــا بمـــونه؟
من از اول واسه تـو گفتــم وگفتــم، نشنيدي
من واينجوري كه هستم يانخواستي يانديدي
مي دوني ميون ما قـد يه دنيا فاصله ست
اما اين ترانه هـا چه خوب چه بـد مال منه
كاش مي موندي مث مهتاب تو همه شباي من
مث اين تـــــرانه هــا كه تا ابــــد مال منه
مي خوام از نگـاه اون پنجـره رد شـــم، نمي شه
مث طـــوفان يـا مث بـارون و شبنـــــم، نمي شه
بـا دو تـا چشــم سيــاه انگــاري جــادو مي كنـــه
آخـه خورشيـد وشب و دريــا كه بـاهــم، نمي شه
وقتي كه پلك مي زنه، آسمــــونم گرگ و ميشــه
اگه بارون ببـاره، رنگيــن كمــــون پيــدا مي شه
اگه اون چشـــم سيـــاه خــواب بمـــونه، يـا نباشه
خورشيــد از كجـا بيـاد، فردا چه جوري فردا شه؟
نكنــه يــه روز يكي جلــــوش يـه ديــــوار بكشــه؟
رو گلـــوي شعــــر مـن، يـه حلقــــــه دار بكشـــه؟
اگه جـــادو مي كنــه، يا شب وخورشــيد بـاهــاشـه
دل مــن نمي تـــــونـه از پـاي پنجــــــره پـــا شـــه
سـرنوشتــــم مي گـــه بـا پنجــــــره بــايـد هميشــــه
بمــونم آخــه چشـــام، از اون نگـــاه رد نمي شـــــه

يـادمـه چـي گفتي بهــــم، وقتي شنيدي مي خوامت
گفتي بـرو كالي هنوز، وقتي رسيدي مي خوامت
چقـدر واسه ت سازمي زدم، برات مي گفتم ازدلم؟
حتـي تـو رد گــريـه هــام، بازم نديدي مي خوامت
بشكنه اين دست كه نمك نداره
بسـوزه اين دل كـه كلك نداره
حـالا كه اينجـا رسيــدم، شـايد تو هــم خانوم شدي
امـا چه فايــده بدونـم، وقتـــي بــرام تمـــــوم شدي
مثل يه سيب رسيـــده، توآسمـــون تا چـــرخيــــدم
هــرچـي كه گشتــم دلـــم و ازتـو نشـــوني نديـــدم
تو راس مي گفتي اون روزا، من بودم و يه دل كال
باتـو مث آينــــه بــودم، باتـو مي رفتــــم تــو خيـال
بســوزه اين دل كـه كلك نداره
بشكنه اين دست كه نمك نداره
خيال نكن روزا همه يه جورن
يا آسمـون چــرخ و فلك نداره
روبينه(افغاني)
اسم دختران افغان است.
دلــم ديــوانــه چشــم سيــاته
شب يلـــدا گرفتــار مــوهـاته
حسودي مي كنم من با دل خويش
كه هــر جـا مي روي او زير پاته
اگرجسمي، چرا رنگ خيالي؟
اگر ماهي، چرا روي زميني؟
توجسمي يا كه جاني، من ندانم
فقط دانـم برايـم نازنينـي
چرا رفتي تو اي روبينه من
كه چشمــان تو بود آيينه من
به جانم رفتي وآتش زدي تو
حالا شهــر هـراته سينه من
به خدا بي تو دلم مي ميرد
بي هوايت، نفسم مي گيرد
مي خواستمت شبيه حس بچه اي
كه عاشق آسمون و بادبادكه
ياعاشق بي خبروساده اي كه
منتظــر رسيـــدن قـاصــدكه
دلم مي خواس جاده بشم زير پاهات
بميــــرم و زنــده بشـــم بــا نفســات
خواستم تن مثل گلت، نسوزه توي آفتاب
تا گفتي خورشيد و بكش، آفتاب پرس كشيدم
گفتي مي خـوام پر بزنم، آبيِ آسمـــون كـو؟
ترسيـــدم و تو دفتـــرم، برات قفــس كشيدم
راس مي گفتي تو شدي زندوني دستاي من
مني كه پــر بـودم ازهـــواي شك و سؤظن
مي دونستي كه تو رو مي خوام و چشماي تو رو
امــا ايـن آخـــري يـا، فقط مـي گفتــي كـه بــرو
تا يه روز پر زدي و ميون ابرا گم شدي
نمي دونم رو زميني حالا يا تو آسمــون؟
نمي خواستم هيچ چيزي ديوار بسازه بين ما
اما با دست خودم، تيشه زدم به ريشه مــون
تا ابـد داغ تو پيــداس تو نگام
اگه پیدات بکنم باهات می یام
به نامِ ناميِ يــزدان، به نامت اي وطن ايــــران
به نامِ نامي ات در ياد، كه نامت شاهِ شرقي باد
به آن كشـور گشــا آرش، كمانــدار لبِ جيحــــون
به مــردانت كه صحـراهـا،بود ازخونشان گلگون
به روح آتش پاكت، مقــدس درتب و ســـرما
كه ازمهـروطــن سوزد، ميانِ سينه هـــاي ما
به كيكاووس و جـــامِ پرفــــروغِ جــــم
كه يك موجــش بشـويد، ماتــمِ عــــــالم
به رودابــــه كه پرورد آن يلِ شيـــران
به آن گــردآفــريد، آن دختر ايــــــران
به رستـــم، آن تهمتن مـــردِ بي همتــا
به فــردوسي، كزاو تابيـد خورشيـدت
ستيــغِ سخت و مغـــرورِ دمـاونـــدت
خليجِ فـــارس، آن دريــايِ جــاويـدت
كه در پايت دل وجـان ريختن كاربـزرگي نيست
غـم ودردِ وطـــن را آنكه در قلبش ندارد كيست؟
به نامِ نامي ايـــــران، به نامِ سرزميــنِ عشق
به نامِ نامي خـاكي، كه يادش همنشيــن عشق
قســـم برســــوزِ نـايِ ني، كه جزاصلش نخواهم هيچ
كنون مطرب بزن ني را، كه جزوصلش نخواهم هيچ
بيا ساقي در اين خلوت، چــراغِ جــام روشـــن كن
به يـاد سعـــدي و حـــافظ، دلِ خيــام روشـــن كن
هزاران جان فـــداي خــاكِ زرخيــــزِ تـــواي ايــــــــــران
هزاران دل به خـــون خفتـه به پاييـــزِتـــواي ايــــــــــران
مي خوامت قــد همـــه پـاپــري يـا، كاكليــــا
قـــد حـرمت يه شــاخ سبيـــــل پهــــــلوونـــا
مي دونم بـاهـاس بيام خواسگـاريت، خوب حاليمه
باعث معطلــي، دسـتــاي پــــوچ و خــاليمه
كاش مي شد دورت بگردم، حـاليتـــه؟
خـــودم وفــدات مي كردم، حــاليتــــه؟
اين چـاقــوي زنجـوني رو باهاس ديگه غلاف كنم
محض خاطـرخـواهي تـو، خوش ندارم خلاف كنم
عشقمـه پا به پات بشـم، با هـم بـريم امـــام رضــا
توبـه كنـم از بدي يـا، بشــم يـه مـــرد ســر بـه را
كفتــــرجلــــد تــوباشـــم، حــاليتــــه؟
از ســر بـــوم تـوپاشـــم، حــاليتــــه؟
بـه كلــاه مخمليــــــم زيــر گــذر نگـــا نكـــن
اسمت ومي دم بكــوبن روي پشتــم به هوات
به امــونم نرسي روزام مي شــه تـيره وتــار
يـه هـوديدي خودم وتو چارسوكشتم به هوات
كشتــــه نـاز و اداتــــم، حــاليتــــه؟
مث ســايه پا به پاتــــم، حــاليتــــه؟
وقتي تــن خستــه مـا، زخمــي دست پيـرهنه قصــه مـرهــم كدومــه؟
وقتي كه حرف آخـروتيشـه به ريشه مي زنه آفتـاب وشبنـــم كدومـــه؟
وقتي تو دستات قفسه، وعـده آسمــون چيـــه؟
وقتي تو قولات هوسه، حرفاي اين واون چيـه؟
شباي دل شكستـه هــا، چــراغ وفانوس نمي خـواد
غـروب اين نشسته هـا، اين همه افسوس نمي خواد
اسبـاي سـرخ قصه رو، اگه دوباره زين كنيم
ستاره رو مثل نشون، توجاده نقطه چين كنيم
اگه پــرنده هـا بيـان، تو آسمـون پـربــزنـــن
از روي كوه ها رد بشن، راه وبه ما نشون بدن
خط خطي هـاي شعرامون، دوباره خوندني مي شن
بــــداي قصــه مي گـذره، خوبي يا موندني مي شن
دوبــاره روي ديـــوارا، پنجـره نقـاشـي مي شـه
به جاي بغض بي گلو، حنجـره نقـاشـي مي شــه
زن ايــرانــي دلش؛ وسعت دريـــا رو داره
حتي وقتي شونه هاش؛ غصه دنيا رو داره
به لطافت بهــاره؛ به صلابت يه كـوهــــه
زن ايرانـي نجيبه؛ مهــربونه؛ با شكوهـــه
زن ايـراني رفيق مــــردشــه
همــدم تنهـاييـــاو دردشــه
زن ايرانــي صبوره؛ نگو نيس
بنويس بانوي شرقه؛ بنويس
خون رودابه رو داره تو تنش
بوي تهمينه پره تو دامنش
با لالاييش مي تونه؛ سهراب وآرش بسازه
كـاوه از تو دامنش؛ به قلب ديوا مي تــازه
شبـا وقتي تو نگاش؛ خورشيـد و حتي مي شه ديد
تنهــا با خودش مي شه؛ رفت و به اسطوره رسيد
زن ايــرانــــي واسه من؛ واسه تو؛ همـــه كسهزن ايــرانــــي مث خاك وطــن؛ مقدســـه |
پنج دقیقه به سه بود که نیلوفز ازتاکسی پیاده شد. پول را داد و در پیاده رو
هنوز به منزل بهروز نرسیده بود که خانمی گفت:سلام ببخشید ممکنه چند
لحظه وقت شما رو بگیرم؟
نیلوفر زنی را دید تقریبا چهل ساله. زنی که زیبا بود و لبخند ملایمی به لب
داشت.
گفت:خواهش می کنم بفرمایین.
- فقط خواهش می کنم که حرفای من. بین خودمون بمونه. دلم نمی خواد
هیچکس بدونه. حتی.............
فصل دهم: ص ۲۴۵
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روز اول يادته، واسه ت چه حرفـــا مي زدم؟
مني كه حـالا مي گـي انـــدازه دنيــــا، بــدم!!
مني كه گفتــه بـــودم، تــويـي بهشتــــــم
حتي تو ترانـه هــام، واسه ت نوشتــــــم؛
خانــومي، چشـم تــو همتـــــــــا نداره
تو دلـــم، جـز تــو كســي، جــــا نداره
بگـذر از گنــاه من، تو راس مي گـــي
اشتبـــاه از دل مـن بـــود خانــومي
هــي مي گفت بهت بگــم دوِسـت دارم
آخــه دل وصلـــه تن بـــود خانــومي
خانومي خوب مي دونم كه دنياارزش نداره
عاشقي، عاشقيـه، ربطـي به خـواهش نداره
دنبــال كسي بـرو كه مثل مـن بد نباشه
انقدر نمك روي زخماي كهنه ت نپاشه
بـتــونه بـاهـــات بمـونه، از حـالا تا هميشــه
يه كسي مثل خودت، كسي كه عاشق نمي شه
خــانـومی بـازم می گـــمَ چشم تو همتــــا نداره
هنـــوزم مثل توهیچکــس تودلــــم جــــا نداره
"""""""""""""""""""""""
اگه گفتــه بـودي آره، اگه مــونده بـودي بـا مـــن
اگه مي رسيد هميشه، پل دستــــاي تــو تـا مــــن
اينهمــه در به در ديـــار غــربت نبــودم
بي تو همخونه تاريكي و حسرت نبــودم
اگه مي ذاشتـي دل و تو دست عشق
اگه دريــا رو مي كـردي تكيــه گـاه
اگه ديوونـــه بــودي، شبيــــه مــــن
اگه مي مــوندي بـرام، يه تيكه مــاه
شب فراري مي شد از خونه اي كه تو مـاهِ شي
جـون مي داد غصه تو اون دلي كه تو پناهِ شي
من كه گفتم تو چشات باغ بهـــاره
دل مــن طاقت دوري شو نــــداره
من كه لحظه، لحظه مو با تو نوشتم
تـو رو تو تــرانه هــام يــا تو نوشتم
توي اون روزاي آبـي، شبـاي پر از ستـــاره
اگه مـونده بـودي بـا مـن، اگه گفته بودي آره
ســايـه مـن رسيــده تـا لب بــــوم
تـوهنـــوزم بلنـــدي مثــل آفتـاب
كاشكي مي شد دست من وبگيري
تـا برسيم بـا هـم به اوج مهتــاب
اگه يه روز بياد كه بي تو تنهـــا
توشب تلـــخ خــاطـــره بمونـــم
ترانه هـام بي تـو بشن يه دريـــا
كسـي نباشـه تـا براش بخونــــم
مثل يه طــوفـان پي تو تــا ابـــد
سرمي ذارم به كوه و دشت وصحرا
تـا همــه يادشـــون بــره بعــد مـــا
يه روز يه مجنــون بـود وناز ليــــلا
حـالا بيــاتو چشـم مــن نگـــا كـــــن
تـاغـــم دنيــــا بـــره از خـــــاطـــرم
مـــاه منـي بمــــون تو قلب شبـــــام
مي خـوام با تو تا خود خورشيد برم
ا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.