تبليغاتX
باران
یه روز اگه بری بری هی نرسی به خونه تون می فهمی که چی می کشه کلاغ توی قصه ها

بزن سرباز

برادرتیررا درقلب من بنشان

نه برجان و دل این مهربان مردم

که دراین خاک می هستند

بزن برمن

که با شوریدگی , ظلم و ستم را شعرمی سازم

عدوی بند و زنجیرم

خیالم, شورو شوق و شعرو آوازم

منم شاعردراین خاکی که دل بستند

مردم , تا بمانند ودرختان

بارسبزآرند

بمانند و بکارند وادب ورزند

ببین امّید را درچشمشان جاری

وسبزی را که دوردستشان دارند

به هردشت و بیابانی چو بارانند

بهارانند

بزن برمن

که قلبم سوگوارسرزمین آرش و فرهاد

که می لرزد به هربیداد

وازدل می کشد فریاد

بزن برمن

که جان را می دهم برآستان حضرت اینان

که یارانند

و خرسندم

که ازغم می شوم آزاد

نه براین مهربان مردم

که ازجان دوستت دارند

تورا چون خویش پندارند

که این ها خانه ای دارند

وچشمانی که بردرمنتظرمانند

اگردیو درونت رام می گردد

دلش آرام می گردد

بزن برمن

که آوازم , خیالم

واژه های عشق دارم درقلم

بیزارازظلم و ستم

اسطوره سازاین صداقت های سبزم

دردل این خاک

خونِ جاریَ م

نبضم

اگرچه مادران زایند

هزاران کودکی چون من

و برگهواره شان

لالایی و آوازمی خوانند

تا شاعرترین باشند:

لالالالا گل سرخ و سفیدم

تورا درخویش چون جان پروریدم

الهی داس نامردان نبینی

بخواب ای سبزی باغ امیدم 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

به باد می دهدم عاقبت غریبانه

غباربی کسی وغربت وغم خانه

به اشک و ناله به طوفان سپاردم آخر

زچشم و دل چه بماند؟ دوطرح ویرانه

سرغریبی خود تا به شوق بگذارم

کجای شهر بگردم, کجاست, کو شانه؟

به زیرعشق تنِ خاکیَ م چه کم دارد!

مگربه وقت سرشتن نکرد پیمانه؟

زبس که شمع دلم شعله شعله می سوزد

یکی ست حال من وعشق و جان پروانه

خلوص لیلی وقیس این محک به سنجش بس

ببین که آخر قصه که گشت دیوانه؟

تمام روز و شبم را که درغریبی رفت

به جای تذکره باید نوشت افسانه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

ما آخرین قبیله ی مردان عاشقیم

تنها ترین نشانه و داغ شقایقیم

هرگز نه قدرعشق وغم ما شناختی

مجنون و خسرویم , همایون و وامقیم

ما گرچه خسته ایم ازامواج و ابروباد

تا ساحل آخرین امیدیم, قایقیم

ما لحظه های پاک نگاهیم تا ابد

ما جزیی ازشما و نشان حقایقیم

درعشق گرچه واله وشیدا و بی غشیم

دراعتبارعالم امکان, دقایقیم

ازسینه های اهل وفا دل ربوده ایم

بالطف رهزنیم وپرازمهرسارقیم

چیزی به غیرنقد دل و جان نمانده است

آن هم نثار پای شما, گرکه لایقیم

سنگ محک بیارو دل ما عیار کن

تا روی سنگ هم بنویسد که صادقیم

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

سبزند اگرچه سرو دست و بدن امروز

آلاله دمیده ست ز خاک وطن امروز

خودکامگی و پستی و تحقیرو تحجر

آتش زده بر جان و دل مرد و زن امروز

تا گوش جهان پرشود از ناله ی مظلوم

فریاد برآرید به هر انجمن امروز

کو کاوه که ضحاک به تختَ ست دوباره

آن چرم بیارید زعهد کهن امروز

طی گشته مدارا و کنون وقت نبردَست

باید که بپوشیم سراسر کفن امروز

(ازخون جوانان وطن لاله دمیدهَ ست)

سرخَ ست دل کوچه و دشت و دمن امروز

درخانه نمانید, نه وقت خورو خوابَ ست

ای وایِ وطن, وایِ وطن, وا وطن امروز

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

لطفا در گام لات ماژور بخونین.

 

چارسو می ره زیر قرق, شما اگه لب تر کنی

هرکی پیچید تو پروپات,بپّا مارو خبر کنی

به موت قسم خیالی نیس, تیزی پر شالمه

هرکی بهت زُل بزنه, تو قاب دسمالمه

جون ِ حاجیت چشاشو در می یارم

از نالوطی که واهمه ندارم

اتل متل آلوچه

بی ریخت می شه تو کوچه

حبسی شو گردن می گیرم , جون بخواه

جون چی چیه؟ خونه تو شمرون بخواه

می دم اُتول از خارجه بیارن

توش بشینیم به کوری مرد و زن

قیقاژ بدیم زیر گذر تو تهرون

اما فقط اون چشارو بپوشون

غیرتی مون نکن میون انظار

نسق می گیرم یه هو توی بازار

عاشق سینه چاکتم به مولا

خاک پاتم , هلاکتم به مولا

از تهِ دل فقط بگو حاجیته

لب سوزِدبش قند پهلوحاجیته

گوشه کنار هواتو دارم پری

زتت زیاد, بپّا که بی را نری!

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

صدای دهل و کرنایتان را

تا هرکجا می خواهید

بالا ببرید.

ازاین کرتر نمی شوید.

ما هم که سال هاست

حنجره هایمان لال شده اند.

لطفا آمار بی سوادی را

پایین بیاورید.

ما فقط می نویسیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

زیر این آسمون تار و کبود

ما یه روز نور و کشوندیم توی شب

عشق و از تو تاریکی از توی دود

پیدا کردیم و نشوندیم روی لب

ما همیشه مثل یه آب روون

دنبال صحرا دوییدیم

با تموم واژه های مهربون

روی بدا خط کشیدیم

گاهی بارون و گاهی آفتاب و مهتاب شدیم

گاهی مثل شاپرک سوختیم و یا آب شدیم

حالا فصل قحطی و نداریه

فصل گشنگی و بخل آسمون

فصل تشنگی و گریه زاریه

ما می خواییم کمک کنیم به دنیامون

می شه ما رو بپاشین تو یونجه ها

بلکه گاوا یه ذره بزرگ بشن

بهتر از اینه که گله بره ها

هر روزی که می گذره گرگ بشن

کاش میشد گاوای ما بزرگ بشن!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

   

 

آنجا دلي به خاطر تو جا نمانده است؟

 

يا زير پاي تو به تمنـا نمانده است؟

 

آيينه را بگرد به عمق نگاه خويش

 

آنجا ببين كه غرق تماشا نمانده است؟

 

حيران موج هاي نگاهت غريب و زار

 

سرگشته اي به ساحل دريا نمانده است؟

 

از آن شبي كه رابعه در خون خود شكفت

 

اي غنچه جاي شايد و اما نمانده است

 

زنجير و دشت و حسرت و مجنون هميشه هست

 

حتي دراين زمانه كه ليلا نمانده است

 

درچاه روزگار به غربت دريده شد

 

پيراهني كه ياد زليخا نمانده است

 

چيزي به غير جنت و عصيان و سيب سرخ

 

تا سرنوشت آدم و حوا نمانده است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

 

 

پـا گذاشتي از كجـا توي دلم؟

ازكجا فهميدي من بي تو كمم؟

نكنه جــادو داري توي چشـات؟!

يا شايد ورد مي خوني زير لبات؟!

 

دلِ مـن اسيــر تنهــــايـي و درد

واسه موندنش ديگه راهي نداشت

سايهَ شم بدون آفتاب، سردِ سرد

توشباش حتي ديگـه ماهي نداشت

 

دستات از تو آسمون مثل پري

اومــدن تا منــو انــدازه كنن

راه غربتو بريــدن زيــر پام

منو خواستن كه با تو تازه كنن

 

عاشق صورت ماهِ تو شدم

شاعــر چشــمِ سياهِ تو شدم

قدر دستاتو مي دونم گلِ من

مني كه محــو نگاهِ تو شدم

 

نكنه يه روز بيـاد دست منو رها كني

يا بري و منو ازقابِ چشات جدا كني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

آسمان را در زمين بنويس

 

بنفشه را در نفس باد

 

زمزمه كن

 

آفتاب را

 

خدا مي شوي

 

در دل حوا

 

شكوفه ها ،سيب مي شوند

 

                 


 

دست بردار.

 

اين ساز ديگر نمي نوازد،

 

عشق من.

 

ليلا در من است.

 

وخانه بن بست.

 

بيابانم.

 

ديوانه.

 

باد درخواب نيزار

 

ماه در آغوش آب

 

 در من كسي مي خواند

 

مون آمور...............

 


 

مي آيم

 

فرو مي دهم بوي سپيدار و بوسه را

 

تا عميق ترين افق ها

 

صداترين انگشت ها را مي شماري

 

چنگ مي زنم

 

زيبا مي شوي

 

چشمان آويخته را

 

بر بي پنجره ترين جاده ي شهر

 

نوازش مي كنم.

 

نگاه كن.

 

لبانت چه سرخ شده اند!!

 

هنوز بارانم.

 

ماه مي خندد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس