تبليغاتX
باران

باران

ز بس که چین به رخم نقش بسته می بینم تمام آینه ها را شکسته می بینم

   

 

آنجا دلي به خاطر تو جا نمانده است؟

 

يا زير پاي تو به تمنـا نمانده است؟

 

آيينه را بگرد به عمق نگاه خويش

 

آنجا ببين كه غرق تماشا نمانده است؟

 

حيران موج هاي نگاهت غريب و زار

 

سرگشته اي به ساحل دريا نمانده است؟

 

از آن شبي كه رابعه در خون خود شكفت

 

اي غنچه جاي شايد و اما نمانده است

 

زنجير و دشت و حسرت و مجنون هميشه هست

 

حتي دراين زمانه كه ليلا نمانده است

 

درچاه روزگار به غربت دريده شد

 

پيراهني كه ياد زليخا نمانده است

 

چيزي به غير جنت و عصيان و سيب سرخ

 

تا سرنوشت آدم و حوا نمانده است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

 

 

پـا گذاشتي از كجـا توي دلم؟

ازكجا فهميدي من بي تو كمم؟

نكنه جــادو داري توي چشـات؟!

يا شايد ورد مي خوني زير لبات؟!

 

دلِ مـن اسيــر تنهــــايـي و درد

واسه موندنش ديگه راهي نداشت

سايهَ شم بدون آفتاب، سردِ سرد

توشباش حتي ديگـه ماهي نداشت

 

دستات از تو آسمون مثل پري

اومــدن تا منــو انــدازه كنن

راه غربتو بريــدن زيــر پام

منو خواستن كه با تو تازه كنن

 

عاشق صورت ماهِ تو شدم

شاعــر چشــمِ سياهِ تو شدم

قدر دستاتو مي دونم گلِ من

مني كه محــو نگاهِ تو شدم

 

نكنه يه روز بيـاد دست منو رها كني

يا بري و منو ازقابِ چشات جدا كني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

آسمان را در زمين بنويس

 

بنفشه را در نفس باد

 

زمزمه كن

 

آفتاب را

 

خدا مي شوي

 

در دل حوا

 

شكوفه ها ،سيب مي شوند

 

                 


 

دست بردار.

 

اين ساز ديگر نمي نوازد،

 

عشق من.

 

ليلا در من است.

 

وخانه بن بست.

 

بيابانم.

 

ديوانه.

 

باد درخواب نيزار

 

ماه در آغوش آب

 

 در من كسي مي خواند

 

مون آمور...............

 


 

مي آيم

 

فرو مي دهم بوي سپيدار و بوسه را

 

تا عميق ترين افق ها

 

صداترين انگشت ها را مي شماري

 

چنگ مي زنم

 

زيبا مي شوي

 

چشمان آويخته را

 

بر بي پنجره ترين جاده ي شهر

 

نوازش مي كنم.

 

نگاه كن.

 

لبانت چه سرخ شده اند!!

 

هنوز بارانم.

 

ماه مي خندد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

بر اساس ملودی

وقتي از جاده رسيدم          با دلي تنها وخسته

 

با غبــار يه مسافــر          مثل برگــاي شكسته

 

كوله بارمو گرفتي            تنهايي هامو تكوندي

 

زيربارون نوازش            دل خستهَ مونشوندي

 

 

اما من از نگات گـــل عشق و نچيدم

 

پشت حرفاي تو، حس خوبي رو نديدم

 

مـونده بود تو دلت عـادتـي از قــديمــا

 

واسه ي كسي كه عــاشقت بـوده يه دنيــــا

 

 

منــم اون غريب و تنهـا       كه تو راه دل اسيـــرم

 

بارخستگي رو شونهَ م        دارم از شهر تو مي رم

 

لحظه ي نقطه ي ديدار       باز منو به جاده بسپار

 

ديگـه فرصتـي نمونده       عــزيزم خـــدا نگهــدار

 

 

وقتي از تو نگات عاشقي رو نخونم

 

تو بگو تا كجا مي تونم با تو بمونم؟

 

مي دونم بعضي يا وقتي دور مي شن از هم

 

دلشـــون نداره واســه اونكه رفتــه ماتـــم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

از اين روزگـــــارِبدِ سر سپــرده، چه بايد خواست؟

 

ز كوروش،زجمشيد،ازاين خيل مرده، چه بايد خواست؟

 

به آرش كه اينك به خواب آرميده، چه بايد گفت؟

 

ز رستم كه صد رنج دارد به گُرده، چه بايد خواست؟

 

كجـــا يخ زد اين خــاك پرورده در خود نشان نيو؟

 

كنون از دل مردمانِ فســرده، چه بايد خواست؟

 

چه آواز گرمي، چه حسي، به گوش كه بايد خواند؟

 

كه از خود بپرسد :كه اي رنج برده، چه بايد خواست؟

 

به زنــدان و زنجيــر و داغ و درفشـي اگــر رفتنــد

 

چه حاصل؟ ندانند از اين زخمِ خورده، چه بايد خواست؟

 

اگرخودبدانی کزین شورو فريـادِ در قلب تــو جاويـــد

 

بگــــو با مـن امـاَ شمرده، شمرده، چه بايد خواست؟

 

هــــزاران دل و دست، با هــم رسيدند تا مقصــود

 

وامروز ازاين مشتِ درهم فشـرده، چه بايد خواست؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

كاشكي مي شد سر بذارم تو دامنت

 

وقتي دلم پرازغمه

 

تو نيستي و تو اين ديار بي بهار

 

دلم گرفته از همه

 

اينجا تموم آدما، عاشق آينه هان فقط

 

ستاره هاي شبزده، تو كوچه ها مي يان فقط

 

اينجا همه خيابونا، با من غريبي مي كنن

 

وقتي كه جاي خاليتو، حس مي كنن كنار من

 

از اين سفر شايد كه برنگشتم

 

نمي دونم چي مي شه سرنوشتم!

 

اما مي خوام هميشه يادت بمونه ماه من

 

بي تو تموم خونه ها برام غريب و سردن

 

مي نويسم دوسِت دارم روي همه درختا

 

آخه از اين جاده فقط، اونان كه برمي گردن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

مي خوامت قــد همـــه پـاپــري يـا، كاكليــــا

 

قـــد حـرمت يه شــاخ سبيـــــل پهــــــلوونـــا

 

مي دونم بـاهـاس بيام خواسگـاريت، خوب حاليمه

 

باعث معطلــي، دسـتــاي پــــوچ و خــاليمه

 

كاش مي شد دورت بگردم، حـاليتـــه؟

 

خـــودموفــدات مي كردم، حــاليتــــه؟

 

 

اين چـاقــوي زنجـوني رو باهاس ديگه غلاف كنم

 

محض خاطـرخـواهي تـو، خوش ندارم خلاف كنم

 

عشقمـه پا به پات بشـم، با هـم بـريم امـــام رضــا

 

توبـه كنـم از بدي يـا، بشــم يـه مـــرد ســر بـه را

 

كفتــــرجلــــد تــوباشـــم، حــاليتــــه؟

 

از ســر بـــوم تـوپاشـــم، حــاليتــــه؟

 

 

بـه كلــاه مخمليــــــم زيــر گــذر نگـــا نكـــن

 

اسمتومي دم بكــوبن روي پشتــم به هوات

 

به امــونم نرسي روزام مي شــه تـيره وتــار

 

يـه هـوديدي خودمو،تو چارسوكشتم به هوات

 

كشتــــه ي نـاز و اداتــــم، حــاليتــــه؟

 

مث سایه پا به پاتم ٬ حالیته

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

رسيــد در پــي يك اتفـــاق تا دل من

 

وگريه كرد جدا او، وهم جدا دل من

 

يكي، يكي، غم و شادي چكيد از چشمش

 

اميد و حسرت و رويا نشست با دل من

 

جوان تر ازهمه ي سال هاي عمر شديم

 

اگرچه ديــر، ولي پاي او فــدا دل من

 

نصيب ماست اگرعشق، مرحبا برعشق

 

مراد اوست اگر دل، مكن رها دل من

 

نشاط و شــور شكستند، حكــم ماتـم را

 

يكي بيامد ودل باخت، بي صدا دل من

       

                             


 

ديگه هيشكي واسه تو، قصه نمي گه مثه من

 

حتي پيـــدا نمي شه ،ديــوونـه ديگه مثه من

 

كي مي ياد چشم تو رو شبيه معبد بكشه؟

 

يا بشينـه تو دلت تا رويـاهات قــد بكشه؟

 

ديگه كي مي گه چشات خونه ي شاه ماهي هاس؟

 

كي مي گــرده دور تو؟ قـربون اون قـد و بالاس؟

 

حالا اينـارو نگفتم كه بري مـاتم بگيري

 

گفتم آخه نكنه حرفامو دست كم بگيري

 

مي دوني هرجا تو باشي حرمه اونجا برام

 

تو خيـابون تو خــونه، حتي توي ترانه هام

 

تو كه اسمت يه كليـده براي شباي من

 

تن تو رنگ خياله توي خواب پيرهن

 

اگه قــربـوني واسه چشات مي خواي، به من بگو

 

يه ديوونه واسه قصه هات مي خواي، به من بگو

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط مسعود ارشادی فر  | 

 

توي شهر ما يه روز اينهمه ديوار نبود

 

اينهمـه تو آسمـــونش ابراي تــار نبود

 

هركجاي كوچه ها نهال خشكيده نداشت

 

شمع دلسـوختـه و چشـم ستمديده نداشت

 

كيه اون كه بسته خورشيد و تو عمق دره ها؟!

 

تـوي تاريكــي مثه گـــرگــي زده  تو بره ها؟!

 

تا دلــي پــر زد و تــوي آسمـــون نفس كشيد

 

كيه اون كه رو پراش، ميله هاي قفس كشيد؟!

 

چي شدن دلايي كه با هم ديگه يه دس بودن؟!

 

واسـه آزادي خورشيـد از تو دره بس بودن؟!

 

كي مي گه پهلوونا مردن و رستم نداريم؟!

 

مثه كاوه يا سياوش، هنـــوزم كــم نداريم.

 

تير آرش مي تونه سوار بشه رو بال باد

 

يا صــداي پاي اسبـا، از تو جاده ها بياد

 

هنوزم ما مي تونيم مرد تو قصه ها باشيم

 

دس به دس هـم بديم،از اين شبا رها بشيم

 

 

                             


 

 

تا قطـــره هــاي آخــر اشكـم صبــور باش

 

بگــذار بگــذرد ز من اين ابـر تيـره پوش

 

وانگــه در آسمــان نگـــاهـــم نگـــاه كــن

 

بنشين و جام خنده، ز رنگين كمان بنوش

 

 

 

                         


 

يادته بهـــم مي گفتــي تا ابد كنارتم

 

تا ته قصه چه خوب باشه چه بد كنارتم

 

يادته خونه ي من تو قاب چشماي تو بود

 

دل ديوونه ي من قبله ي روياي تو بود

 

توغروباي خونه ت